Wednesday, December 12, 2007



از خاطرات امام جمعه اورمو ٫ حجت الاسلام حسني: حماسه سولدوز (نقده)

غارت پادگان مهاباد

چند روزى بود كه از مهاباد بازگشته بودم، كه به ما خبر دادند مى‏خواهند اسلحه و مهمات پادگان مهاباد را در اختيار آقاى عزالدين حسينى و قاسملو قرار بدهند. هنوز اوايل تشكيل دولت موقت بود و اين دو نفر در منطقه فعاليت داشتند. آن‏ها به بهانه‏ى اين‏كه ارتش و دولت از تأمين امنيت در منطقه ناتوان است، مى‏گفتند ما مى‏خواهيم خودمان مسلح شويم و امنيت منطقه را خودمان برعهده بگيريم. پادگان مهاباد در منطقه‏ى آذربايجان جزو مهم‏ترين پادگان‏ها به شمار مى‏آمد. سلاح و مهمات ۳ لشكر و پادگان‏هاى تابعه را تأمين مى‏كرد. در آن وقت، حدود ۳۶ هزار اسلحه‏ى ژ-۳ با مهماتش در آن‏جا انبار شده بود و انواع و اقسام توپ، تانك و خودرو هم وجود داشت.

من ديدم اين كار از يك توطئه‏ى بزرگ حكايت دارد و اگر صورت پذيرد به اغتشاش و ناآرامى در منطقه منتهى خواهد شد، چون اگر اين سلاح‏ها به دست مردم كُرد مى‏افتاد كه ما با آن‏ها مشكلى نداشتيم خيلى هم از آن استقبال مى‏كرديم، ولى در واقع با اين كار، ما حزب دمكرات و كومله را با دست خود، بر ضد خودمان مسلح مى‏نموديم. دست به كار شدم و با مسؤولين سياسى نظامى استان تماس گرفتم كه در اين خصوص چاره‏اى بينديشيم كه ناگهان مطلع شدم آقاى حميدرضا جلايى‏پور، فرماندار وقت مهاباد، آقاى داريوش فروهر را به منطقه دعوت كرده و با تبانى و هماهنگى يكديگر، سلاح‏هاى پادگان مهاباد را در اختيار اينان قرار داده است. اين معنايش آن بود كه ما در روزهاى آينده، منتظر حوادث ناگوار در منطقه باشيم، چنان‏كه اين گونه هم شد.

حماسه‏ى نقده

فروردين ماه ۱۳۵۸ بود، يكى از اهالى روستاى »چيانى« از توابع شهر نقده، به نام عزيز آقا، فرزند ميرزا آقا، كه از دوستان قديمى من بود و حدود بيست سال بود كه او را نديده بودم، مرا در اروميه پيدا كرد و گفت حرف خصوصى با تو دارم. با هم نشستيم. او از توطئه‏اى در آينده‏ى نزديك توسط حزب دمكرات كردستان، پرده برداشت و گفت ايادى اين حزب به طور مرتب در مناطق مختلف و حومه‏ى شهر نقده ميتينگ برگزار مى‏كنند و قصد دارند شهر نقده را به تصرف درآورند. او گفت اخيراً جلسه‏اى هم بدين منظور در روستاى چيانى با حضور قاسملو، عزالدين حسينى، نماينده‏ى تام‏الاختيار صدام و چند نفر ديگر كه انگليسى صحبت مى‏كردند و مطالب جلسه براى آن‏ها ترجمه مى‏شد، تشكيل شده بود و اين‏ها در آن‏جا صحبت از خودمختارى و استقلال كردستان بزرگ مى‏كردند.

باتوجه به تجربه‏هاى عينى كه خودم در روزهاى گذشته به دست آورده بودم، گاهى مى‏ديدم كه نيروهاى عراقى در آن سوى مرز هم‏كارى تنگاتنگى با ايادى حزب دمكرات دارند، بعضى وقت‏ها آن‏ها را با آتش سنگين پشتيبانى مى‏كنند و به فراريان آنان با آغوش باز پناه مى‏دهند. از طرفى اين مرد هم انسان شريف و قابل اعتماد و نكته‏سنجى بود، حرف‏هايش را مطابق با واقع يافتم و گفتم اگر اين شهر تصرف شود، راه ارتباطى سردشت، پيرانشهر، جلديان و پسوه با اروميه قطع خواهد شد و پادگان‏هاى لب مرزى بدون زحمت و دردسر در اختيار آنان قرار خواهد گرفت و ديگر مردم آذربايجان غربى و كردستان براى هميشه در حسرت آرامش و امنيت خواهند ماند.

در مرحله‏ى اول موضوع را با فرمانده لشكر ۶۴ اروميه مرحوم قاسمعلى ظهيرنژاد در ميان گذاشتم و اهميت موضوع و موقعيت سوق‏الجيشى شهر نقده را به وى توضيح دادم چون او به تازگى به اين منطقه آمده بود و با مناطق چندان آشنايى نداشت. آن روزها او درجه‏ى سرهنگى داشت و هنوز تيمسار نشده بود.

چند روز گذشت، اواخر فروردين ماه بود، آخوندى به نام آقاى حاج ميرزا ابراهيم محررى از روحانيون نقده بود - بعداً مرحوم شد - قبلاً تعدادى اسلحه و مهمات براى او فرستاده بودم و او گروه مسلح و كميته‏اى در آن جا تشكيل داده بود. آخوند فعالى بود، او به من زنگ زد و گفت هنوز جنگ و درگيرى نداريم، اما نيروهاى دمكرات آمدند و اكثر مناطق و كوه‏هاى اطراف نقده را اشغال كردند و ما در محاصره‏ى كامل آن‏ها هستيم. شواهد و قراين ديگر هم نشان مى‏داد كه يك توطئه‏ى بزرگ جهانى در حال وقوع در منطقه است و هر لحظه نيز حلقه‏ى محاصره‏ى دشمن تنگ‏تر مى‏شود.

دوباره با سرهنگ ظهيرنژاد صحبت كردم و گفتم موضوع نقده به مرحله‏ى حساسى رسيده است و بايد فكر اساسى كرد. او گفت نظر شما چيست؟ من قبلاً از پادگان جلديان هزار قبضه اسلحه آورده و به لشكر 64 اروميه تحويل داده بودم. اين پادگان يك مركز آموزشى بود و سلاح‏هاى قابل توجهى نداشت، ولى در عين حال سلاح‏هايى از قبيل: ژ - 3، برنو، ام يك و مسلسل‏هاى سبك و سنگين براى آموزش سربازان در آن نگهدارى مى‏شد. گفتم اين اسلحه‏ها را كه خودم از پادگان جلديان آوردم، همراه چند تانك نفربر و دو فروند شنوكا در اختيارم بگذاريد تا من نيروهاى مردمى را بسيج كرده و در وقت لزوم، به سمت نقده روانه شوم و در برابر تجاوز ايادى دمكرات مقاومت كنم.

آقاى ظهيرنژاد گفت من در اين مورد نمى‏توانم تصميم بگيرم و بايد با تيمسار قرنى، فرمانده نيروى زمينى وقت، صحبت بكنم. خدا رحمت كند، انصافاً در همان جلسه تلفنى با شهيد قرنى تماس گرفت، وضعيت منطقه و پيشنهاد مرا به ايشان منتقل كرد، بعد چون ايشان از من شناختى نداشت، آقاى ظهيرنژاد با تعريف و توصيف مرا به آقاى قرنى معرفى نمود. او در اول نمى‏خواست پيشنهاد مرا قبول كند و به ذهنش بعيد مى‏آمد چطور يك آخوند از عهده‏ى چنين مأموريتى مى‏تواند برآيد؟ آقاى ظهيرنژاد از فعاليت‏هاى نظامى من برايش توضيح داد. بعد گوشى تلفن را به من سپرد و خودم با شهيد قرنى وارد گفت‏وگو شدم. غايله‏ى سنار مامدى و تفنگداران قاسملو و پادگان‏هاى مرزى را برايش توضيح دادم و گفتم اگر در اين مقطع كوتاهى كنيم و دير بجنبيم، همه‏ى آن‏ها به دست دشمن تلافى خواهد شد و ديگر آذربايجانى و كردستانى نخواهد ماند. بعد گفتم اگر امكانات لازم در اختيار من بگذاريد متعهد مى‏شوم در مقابل همه‏ى اين‏ها بايستم.

بالاخره او موافقت كرد و به ظهيرنژاد دستور داد، هر چه مى‏خواهم بدهد. گفتم هزار قبضه ژ-۳، برنو، ام يك و البته بيشترش ژ-۳ باشد، دو نفربر هر كدام با «دو برابر بار مبنا»، اسلحه‏ها را تحويل گرفتم. آن‏ها را از پادگان قوشچى به اروميه انتقال دادم. بعد در يك پيام راديويى به مردم اعلان بسيج عمومى كردم و گفتم شهر نقده در حال سقوط است، هر كس هر چه از قبيل تراكتور، تريلى، ماشين ۱۰ چرخ، ۶ چرخ و غيره دارد، بياورد. در آن روز با اين‏كه از ارتش، هزار قبضه اسلحه گرفتم بوديم، ولى خدا وكيلى حدود ده هزار نفر از مردم اروميه و حومه را گزينش و مسلح كرديم. بيش‏تر مردم سلاح‏هاى خود را آورده بودند. از اين مقدار، حدود ۱۶۰۰ نفر انتخاب نموديم تا در اولين كاروان با ما به نقده بيايند. بقيه را به صورت آماده‏باش در اروميه نگه داشتيم تا در صورت لزوم از وجودشان استفاده شود.

بعد از ظهر روز اول ارديبهشت ماه، به سمت شهر نقده حركت كرديم. من بر روى نفربر بودم. همه‏ى نيروها را به راه انداختيم و خودم آخرين نفر بودم كه از اروميه خارج شدم. از جاده‏ى خاكى و ميان‏بر رفتيم و ساعت ۱۱ شب به حوالى نقده رسيديم. نزديك شهر دو روستا به نام‏هاى: بارانى كُرد و بارانى عجم قرار دارد. به بارانى عجم وارد شديم. يك نفر از اهالى روستا جلو آمد. يكى از بچه‏ها چراغ قوه به صورتش انداخت، او را شناختم. گفتم بيا بالا. او آمد داخل تانك نشست. من لباس كردى به تن داشتم و عمامه سرم بود.

تا مرا ديد شناخت و از شدت خوشحالى به سرو كله‏اش مى‏زد. گفتم حالا وقت اين كارها نيست. شما از وضع نقده چه خبر داريد؟ آيا مى‏دانيد مهاجمان دمكرات در كدام قسمت شهر مستقر هستند؟ گفت من چندان اطلاعى ندارم، اما از اهالى نقده تعدادى به اين جا پناه آوردند و آن‏ها از اوضاع شهر اطلاعات خوبى دارند. رفت چند نفر از آن‏ها را آورد. يكى از آنان از شدت خوشحالى پسرش را روى زمين خوابانيد و مى‏خواست به اصطلاح فرزندش را در جلوى اين كاروان نظامى قربانى كند. بچه‏ها ريختند و پسر او را از دست او گرفتند. آن‏ها به اهميت وجود اين كاروان بخوبى آگاه بودند و مى‏دانستند اگر شهر به دست مهاجمان دمكرات بيافتد، علاوه بر قتل و غارت، به زنان و دختران مردم تجاوز خواهند كرد. دست آن مرد را گرفتم و پيشانى‏اش را بوسيدم.

او از شدت شوق، بدنش مى‏لرزيد. گفت به من هم اسلحه بدهيد، مى‏خواهم در كنار شما با اين دمكرات‏ها بجنگم. چند نفر بلدچى با ما همراه شدند و ما از سمت دروازه‏ى شمالى شهر كه يك پل بزرگى هم در آن جا قرار داشت، وارد نقده شديم.

پس از درگيرى‏هاى خونين ۲۴ ساعت گذشته، فضاى شهر نسبتاً آرام بود. البته گاهى هم صداى پراكنده‏ى شليك به گوش مى‏رسيد. در منطقه‏ى ورودى شهر توقف كرديم و من بالاى تانك قرار گرفتم و با بلندگوى دستى خطبه‏اى خطاب به مردم شهر خواندم و گفتم ما از اروميه براى برقرارى نظم و آرامش به شهر شما آمده‏ايم. گفتم مردم شيعه و سنى در شهر نقده با هم برادرند نبايد تحت تأثير القائات بيگانگان قرار گرفته و به جان هم بيفتند و سبب تسلط هر چه بيش‏تر دشمنان مشترك خود باشند. در ادامه گفتم از اين ساعت اعلام آتش بس مى‏كنم و هر كس جنگ را دوباره آغاز كند، در حكم محارب با خدا و رسول خدا و جانشين پيامبر كه امروز در عصر غيبت، حضرت امام خمينى است، مى‏باشد.

آيه‏ى ۳۳ از سوره‏ى مائده: انما جزاؤ الذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فساداً… ذلك لهم خزى فى الدنيا و لهم فى الاخرة عذاب عظيم را تلاوت و معنا كردم و توضيح دادم، ولى هنوز صحبت‏هايم تمام نشده بود كه تيراندازى از سوى دمكرات‏ها آغاز شد و ديگر نتوانستم به حرف‏هايم ادامه بدهم. ما را به انواع و اقسام گلوله بستند. راننده‏ى تانك ارتش سيد شجاعى بود. گفتم تو را قسم مى‏دهم به جان مادرت فاطمه‏ى زهرا، با هر چه سرعت دارى به طرف اين‏ها و داخل شهر حركت كن. خودم هم پشت مسلسل سنگين نشستم و به مسلحين هم دستور دادم از پشت سر من بيايند. اطراف مسلسل بر روى تانك كاملاً تعبيه شده بود. گلوله‏هاى معمولى نمى‏توانست كارساز باشد. مگر اين‏كه آرپى‏جى بزنند.

من در جلوى ستون قرار گرفتم و بقيه‏ى نيروها هم از پشت سرم به قلب دشمن حمله‏ور شديم. همين طور كه با سرعت به مركز شهر و قلب دمكرات‏ها حركت مى‏كرديم، من با مسلسل سنگين در چپ و راست و جلو به سمت آن‏ها شليك مى‏كردم و در واقع ديوار مقاومت دشمن را مى‏شكافتيم و جلو مى‏رفتيم. تا به منطقه‏اى رسيديم كه ديديم صداى ياحسين و شيون زنان به آسمان بلند شده است. الله اكبر! معلوم شد اين‏ها پس از ساعت‏ها درگيرى و مقاومت، گلوله‏هايشان تمام شده و در محاصره‏ى كامل دشمن قرار گرفتند و لحظاتى قبل مى‏خواستند تسليم شوند كه از ميان آنان يك زن شجاع برخاسته و آن‏ها را به مقاومت دعوت مى‏كند. چون نيروهاى خودى را ديدند، به استقبال ما، از مخفى‏گاه خود بيرون آمدند. در اين منطقه ديگر همه‏ى نيروها خودى بودند و ما با اين پيشروى، خود به خود محاصره‏ى دشمن را شكسته بوديم.

آن زن شجاع و بيدار دل، وقتى نيروهاى خودى را ديد، جلو آمد و در مقابل تانك ايستاد، بلندگو را از دست ما گرفت و يك سخنرانى حماسى عجيبى ايراد كرد. من كه در ظاهر فرمانده اين نيروها بودم، از سخنان حماسى او توان و قدرت و روحيه گرفتم. غوغاى شگفت‏انگيزى در ميان نيروهاى مسلح و مردم به راه انداخت. از مسلحين شهر نقده، فردى به نام معبودى كه قبلاً با وى ارتباط و آشنايى داشتم، آنجا بود. او جلو آمد و گفت اغلب نيروهاى ما در نقده مهمات‏شان تمام شده است، قبل از هر چيز بايد به آن‏ها مهمات برسانيم. ما كه مهمات زيادى به وسيله‏ى تراكتور و تريلى آورده بوديم، در عرض كم‏تر از يك ساعت، همه‏ى نيروهاى خودى را با آن‏ها تغذيه كرديم.

آن زن شجاع نيز منزلى را در آن حوالى نشان داد و گفت ما تعدادى زيادى از زنان و دختران نقده در آن جا مخفى شده بوديم و با هم عهد بسته بوديم حتى بنزين لازم مهيا كرده بوديم كه اگر مردان ما خود را تسليم دشمن كردند، ما نيز خودمان را آتش بزنيم؛ اما هرگز تسليم دشمن نشويم، چون مى‏دانستيم اگر به دست اين نانجيب‏ها مى‏افتاديم به غير از تعدى و تجاوز چيزى نصيب‏مان نمى‏شد. بعد از من پرسيد حالا كه شما آمديد و محاصره‏ى دشمن شكسته شد، اكنون وظيفه‏ى ما چيست؟ زنان چه‏كار مى‏توانند انجام بدهند؟ در اين هنگام متوجه شدم برادران ما در نقده جنگ را به پشت بام‏ها كشانده‏اند و به همين سبب تعداد زيادى شهيد داده‏اند و پيكر شهدا نيز در پشت‏بام‏ها مانده است.

به اين‏ها گفتم اين روش اشتباه است و ما بايد جنگ را از پشت‏بام‏ها به داخل خانه‏ها انتقال بدهيم. به زنان گفتم شما هم كمك كنيد در داخل خانه‏ها، ديوارها را سوراخ كرده و همه را به هم‏ديگر وصل كنيد و از اين طريق، باقيمانده‏ى دشمن را از شهر خارج كرده و درگيرى را به بيرون شهر منتقل سازيم. عده‏ى زيادى به دنبال اين مأموريت رفتند. بعد از نيروهاى بومى پرسيدم: مقر اصلى و به اصطلاح ستاد فرماندهى اين‏ها در كجاست؟ چون هر نيرويى بالاخره براى خودش مقر و ستادى دارد. گفتند منزل امام جمعه‏ى برادران اهل تسنن، ستاد فرماندهى دمكرات‏هاست. گفتم امام جمعه خودش هم آن‏جاست؟ گفتند نه، او منزلش را تخليه كرده و از شهر خارج شده است و دمكرات‏ها منزل او را به ناحق تصرف و ستاد فرماندهى خود كردند. گفتم بايد هر چه زودتر بدان‏جا حمله كنيم و قبل از طلوع فجر و نماز صبح، آن جا را از دست دمكرات‏ها خلاص نماييم و الّا اگر براى فردا بماند، دردسرزا و موى دماغ خواهد شد. بلافاصله با راهنمايى چند نفر از مسلحين بومى، به سمت ستاد فرماندهى دمكرات‏ها حمله‏ور شديم.

در فاصله‏ى ۵۰ مترى منزل، راننده‏ى تانك به دستور من، تانك را متوقف كرد. از پشت تانك با بلندگو با آن‏ها صحبت كردم و گفتم شما در محاصره‏ى كامل نيروهاى ما هستيد، بهتر است خودتان را تسليم كنيد، ولى آن‏ها پيشنهاد مرا ناديده گرفتند و از پنجره‏هاى منزل امام جمعه كه دو طبقه هم بود، به سمت ما تيراندازى كردند، بناچار ما نيز جواب داديم و درگيرى و مقاومت از هر دو طرف لحظاتى ادامه يافت. من خودم در پشت مسلسل سنگين، آن قدر تيراندازى كرده بودم كه ديگر لوله‏ى مسلسل كاملاً داغ و سرخ شده بود. بدون اين‏كه ماشه بچكانم گلوله در لوله خود به خود آتش مى‏گرفت و تيراندازى امكان‏پذير نبود.

ناگهان صداى تيراندازى از طرف آن‏ها كاسته شد و يك نفر از داخل ساختمان صدا زد تيراندازى نكنيد، ستاد سقوط كرد و دمكرات‏ها فرار كردند و يا كشته شده‏اند. نيروهاى خودى داخل خانه شدند و اگر تيراندازى كنيد خودى‏ها مورد هدف قرار خواهند گرفت. من چون صدا را نشناختم نمى‏توانستم باور كنم. گفتم شايد تله و ترفندى باشد. حاج موسى را صدا زدم تا برود از نزديك ببيند آن‏جا چه خبر است. وقتى حاج موسى جواب داد متوجه شدم او با چند نفر از مسلحين، مثل پروانه اطراف تانك را دور مى‏زنند و ضمن اين‏كه با دشمن درگيرند، از من نيز حفاظت مى‏كنند كه مبادا يك نفر مخفيانه بيايد تانك را با آرپى‏جى بزند و يا نارنجك داخل آن رها كند و مثلاً ملاحسنى را بكشد.

اين‏ها از آن ساعاتى كه ما وارد شهر نقده شديم همين جور از من حراست كرده‏اند. من هم اصلاً متوجه اين مسائل نبودم و به دنبال كار خودم مى‏رفتم. اين طرح را حاج موسى خودش درست كرده بود. دوستان مسلح ما عجيب مخلص، فداكار و از جان گذشته بودند. همان طورى كه امام حسين(ع) نسبت به يارانش مى‏فرمايد: من اصحابى باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، من نيز نسبت به دوستانم شبيه اين احساس را داشتم و دارم. خدا مى‏داند اگر تلاش و فداكارى اين‏ها نبود، بنده‏ى حقير با يك دست چه‏كار مى‏توانستم بكنم؟ البته همه‏ى اين‏ها به حساب انقلاب و امام خمينى بود. آن‏ها در واقع عاشق امام بودند و بدين ترتيب از امام و انقلاب حراست مى‏كردند. من چه كاره مى‏توانم باشم؟! خداوند انشاءالله همه‏شان را با انبيا و اوليا و امام حسين(ع) محشور فرمايد.

حاج موسى رفت و از نزديك ساختمان را نگاه كرد و معلوم شد ستاد فرماندهى دمكرات‏ها سقوط كرده است و به دنبال آن ساير نيروهاى مهاجم در مناطق ديگر هم به سمت خارج شهر عقب‏نشينى و فرار كردند. در ستاد فرماندهى دمكرات‏ها، سلاح‏هاى زيادى به غنيمت مانده بود كه من فرداى آن روز، آن‏ها را در ميان مردم تقسيم كردم. البته اين سلاح‏ها در واقع همان اسلحه‏هايى بودند كه قبلاً اين‏ها از پادگان مهاباد به غارت برده بودند. نزديك اذان صبح، تقريباً سرتاسر شهر در اختيار نيروهاى خودى قرار گرفت و آرامش نسبى در شهر حاكم شد. از اول شب تا وقت اذان صبح، باران رحمت مرتب مى‏باريد، ولى از آن جايى كه شديداً سرگرم نبرد با دشمن بوديم، به بارش آن توجه نداشتيم.

وقتى خواستم نماز صبح بخوانم ناگهان متوجه شدم تمام بدن و لباس‏هايم خيس خيس است. لباس خشك آوردند، آن‏ها را عوض كردم وضو ساختم و نماز صبح را به جا آوردم. خيلى خسته و كوفته بودم، چند لحظه‏اى در داخل تانك به خواب رفتم، وقتى بيدارم كردند، خورشيد به خوبى بلند شده بود. يكى از عادت‏هايم اين است كه سعى مى‏كنم هميشه با طهارت باشم تا اگر توفيق شهادت پيدا كردم، حداقل خداى متعال را با طهارت ديدار نمايم، لذا وقتى بيدار شدم در همان داخل تانك به گرد و خاكى تيمم بدل از وضو كردم. يك مقدار صبحانه دادند كه در همان جا خوردم. احساس كردم بيرون از تانك سر و صدا و همهمه‏اى به گوش مى‏رسد.

از داخل تانك بيرون آمدم، ناگهان صحنه‏ى عجيبى مشاهده نمودم. مردم نقده اعم از زن و مرد و پير و جوان، اطراف تانك را گرفتند و آن را زيارت و با دست لمس مى‏كردند و مى‏بوسيدند و تبرك مى‏جستند. الله اكبر! خدايا اين چه قدرتى بود؟! چه صلابتى بود كه آن روز به ما ارزانى داشتى و ما را بر دشمنان تا دندان مسلح غالب كردى؟ واقعاً كار ما در حد اعجاز بود. وقتى مردم نقده مرا ديدند، مانند پروانه كه عاشقانه به دور شمع مى‏چرخد، اطراف بنده‏ى حقير را گرفتند. خدايا مگر من چه كارى كرده بودم؟ مگر جز اين بود كه تنها به وظيفه‏ام عمل نموده بودم و تو در مقابل، تنها يك ذره از صلابت و قدرت خويش را در وجود ناچيز بنده متجلى ساخته بودى كه اين قدر مردم به خدمت‏گزار خود ابراز علاقه و لطف مى‏كردند.( وقتى آقاى حسنى اين بخش از خاطرات خود را بيان مى‏داشت بى‏اختيار و با صداى بلند و غير عادى، شروع به گريه كرد و مصاحبه به همين سبب چند لحظه‏اى قطع شد. بعد ضمن عذرخواهى گفت من اگر در اين مواقع گريه به راه نيندازم و اشك نريزم، حتماً سكته مى‏كنم، آنگاه لحظاتى به گريه‏ى خود ادامه داد كه قلم از توصيف آن صحنه، ناتوان است) گاهى به طور متفرقه صداى تيراندازى شنيده مى‏شد، وقتى پرسيدم گفتند عده‏اى از دمكرات‏ها خارج از شهر در قسمت جنوب غربى نقده داخل بيشه‏زار سنگر گرفتند و مقاومت مى‏كنند.

به راننده‏ى تانك گفتم بلند شو تا به سمت آن جا حركت كنيم. وقتى آن جا رسيديم، اطراف بيشه‏زار داراى انواع و اقسام درختان بزرگ مانند: بيد، سنجد، قلمبر و غير آن بود كه يك قسمتش هم حدود يك متر و نيم ديوار داشت. يك لحظه ترس وجودم را گرفت، به خود گفتم مبادا يك وقت با آرپى‏جى بزنند داغونمان كنند؟ آن وقت فورى به خودم جواب دادم اى ترسو، تو كه ادعا مى‏كنى تا آخرين قطره‏ى خونت از انقلاب و امام دفاع خواهى كرد، پس چرا اين‏قدر مى‏ترسى؟ همين طور با خودم حديث نفس مى‏كردم كه ناگهان ديدم حدود دويست نفر از نيروهاى مردمى، اطراف بيشه‏زار را گرفتند و دمكرات‏ها در محاصره‏ى نيروهاى خودى است.

افراد دشمن بيش‏تر داخل بيشه‏زار يا تا سينه به گل فرو رفته و كشته شدند و يا پا به فرار گذاشتند. آن‏ها بعد گفتند شما كه ديشب گفتيد خانه‏ها را سوراخ و به هم وصل كنيد و جنگ را به داخل منازل بكشيد و از اين طريق دشمن را به بيرون از شهر برانيد، ما به پيشنهاد شما عمل كرديم و آن‏ها را تا اين جا آورديم و شكست داديم. از همين بيشه‏زار تعداد زيادى اسلحه و مهمات از دمكرات‏ها به غنيمت گرفته شد. الله اكبر! واقعاً زبانم از بيان يك سرى صحنه‏ها عاجز است كه چطور انسان يك وقت زبانش لسان الله مى‏شود! دستش يدالله و چشمش عين‏الله مى‏گردد؟ واقعيت اين است كه من هر حرفى در اين مدت در شهر نقده زدم، بعد از لحظاتى آثار مثبت آن را به وضوح مشاهده كردم. معلوم بود دست غيبى در ميان بود. والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home